دفاع مقدس

دفاع مقدس

بسم رب الشهدا والصابرین

مَا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِكَ لَهَا      

 خدا انچه را از رحمت بر مردم بگشاید کسی نمیتواند جلوی انرا بگیرد.

بار دیگر مجبورم به وظیفه خود عمل کنم و چند وصیت کوتاه به برادران وخواهران دینی خود داشته باشم

من برای سومین بار به جبه حق علیه باطل که دارم عازم میشوم میخواهم دین خود را مستحکمتر و پایدارتر استوار بدارم برادران عزیز  با رفتن من به جبه ناراحت نباشید زیرا خداوند طبق ایه بالا میفرماید کسی نمیتواند از رحت خدا جلوگیری نماید.ولی احساس مسولیت میکنم در پشت جبه وهم در جبهه ُزیرا تا ماهستیم  باید این انقلاب را ابیاری کنیم  ولی باز هم خدارو شکر ک بتوانم به وصیت شهدا عمل کنم و راه انهارا ادامه دهم.برادران سژاهی سلام مرا به ان افرادی که جهت پیش رفتن برنامه های خداون شرکت میکنند برسانید

وسلام به مادرم و ان مادری که در زنگی نتوانستم زحمتهایی را که برام کشید را جبران کنم.

باز میگویم با رفتن من به جبهه ناراحت نشوید

زیرا مقام ومنزلت در کنار حسین با بهتریم مقام ومنزلت است و من مرگ در بستر را ننگ میدانم ولی مرگ خونین را سرمایه و پیروزی میدانم.

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم             روشنی بخشم به محفل وخودم تنها بسوزم

در معبد عشق جان فدا باید کرد                            یعنی به حسین اقتتدا باید کرد

گر مرد رهی میان خون باید رفت                           ازپای فتاده سرنگون باید رفت

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم               سرزنش گر کند خار مغیلان غم مخور

گر به عشق خدای خود در پشت جبهه ادامه بدهید هرچند مردم تورو عیب و سرزنش کنند.ناراحت نباش غم مخور ُزیرا هدف الهی شما  نصرت و پیروزی  شمارا نشان میدهند. قبرم را هرجا که برادرانم نظر قرار دهید. دخترم را لباس سیاه نپوشانید. این وصیت نامه در  چند صفحه نوشته شده که این بخشی از ان است روحش شای و یادش گرامی باد.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 20:54 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

تاریخ تولد:۱۳۴۲

تارخ شهادت: ۹/۱۲/۱۳۶۲

محل شهادت: عملیات خیبر

شهید سیف الله رحیمی  در سال ۱۳۴۲در خانواده مذهبی به دنیا امد او تنها امید در زمان پیری مادرش بود. از کودکی اخلاق نیکو داشت که همه را شیفته ی خود نمود . دوران تحصیل خود را در زادگاهش شروع کرد وتا کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. که با شروع جنگ تحمیلی به نبرد بادشمنان دژخیم بعثی شتافت. و بلاخره در تاریخ ۹/۱۲/۶۲ در عملیات خیبر در منطقه عملیاتی هورالعظیم به درجه رفیع شهادت نایل امد. وبه ارزوی خود رسید اگر به تاریخ وصیت نامه دقت کنید پی می برید که این شهید در شب عملیات خبر از شهادت خود داشت.

 متن وصیت نامه شهید:

بسم الله الرحمن الرحیم
قل هوالله احد  الله الصمد لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفوا احد

با سلام و درود به امام و امت شهبید پرور ایران وتمام روستاییان  اشناییان و خانواده گرامیم. سخنم را اغاز می کنم مادر جان اگر سعادت نصیبم شد و شهید شدم در شهادت من گریه نکنُ ک موجب خوشحالی دشمنان می شود.

از مردم میخواهم که امام را تنها نگذارند. و همیشه در صحنه باشند و سعی کنید به دنبال راه خیر بروید و کاری کنید که امام زمان از شما راضی باشد درضمن چند روز نماز و روزه قضا دارم  به مادرم بگویید تا برایم به جا بیاورد اما مادر: اگر فرزند خوبی برایت نبودم مرا ببخش خدایا گناهانم را ببخش و مرا بیامرز و تا نیامرزیدی مرا از دنیا نبر. به مردم بگویید که به مال دنیا اهمیت ندهند و در فکر اخرت باشند  ودر ضمن از همسایگان و خانواده ام معذرت می خواهم که نتوانستم از انه خداحافظی کنم.

 امام را دعا کنید والسلام ۷/۱۲/۱۳۶۲ سیف الله رحیمی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 20:43 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

احمد جماعتی

احمد جماعتی

نام و نام خانوادگی: احمد جماعتی

نام پدر: حسین

تاریخ تولد: ۱۳۴۱/۰۲/۰۷

تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۰۴/۱۲

محل تولد: بهبهان

محل شهادت: پاسگاه زید

زندگینامه شهید احمد جماعتی

بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

شهید احمد جماعتی در سال ۱۳۴۱ در روستای امیرالمومنین از توابع شهرستان لیکک پا به عرصه وجود گذاشت وی ایام کودکی با چوپانی و کشاورزی به کمک خانواده شتافت و در ایام جوانی با کارگری در تامین معاش خانواده کوشا بود شهید احمد دارای اخلاق پسندیده و رابطه ای صمیمی و مهربان با خانواده و اهالی روستا داشت.  به فرائض الهی عشق می ورزید و در مجالس دینی حضوری فعال داشت و در راستای تداوم انقلاب اسلامی ایثارگری و فداکاری از خود ابراز می نمود با دشمنان انقلاب موضع گیری شدیدی داشت و همیشه مواظب حرکات کینه توزانه آنها بود.  سرانجام در جهت دفاع از سرزمین اسلامی به خدمت سربازی اعزام و با رشادتهای فراوان در مناطق عملیاتی در تاریخ ۱۲/۴/۱۳۶۳ در منطقه عملیاتی پاسگاه زید به فیض شهادت نائل آمد% والسلام.

یادش گرامی و راهش پررهرو باد.


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 20:56 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستري. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابمتقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شبها بدهکاريم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم. به آن خانمي که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم. به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ مي‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم. به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاريم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم. به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريه‌هاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم. به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم. ما به نام هزاران هزار شهيد ، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاريم. ما به امام (ره)  ... ما به ايران، به اسلام بدهکاريم.....  

 


نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 13:33 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

 

دلم را می برد آن ناله هایت

و عاشق می شوم چون لاله هایت

شب رزمی که بازی با صدا بود

مرا برد اندکی تا جبهه هایت

  

 شب رزمی که بازی با صدا بود

کجا چون رزم همچون کربلا بود

چو دشمن دوست بود همچون برادر

کجا در فکر قتل عام بود

 

ولی فهماند من در اشتباهم

زیادی کار عشق را ساده دیدم

به پیش آتش و دود و گلوله

« ولی افتاد مشکل» را چشیدم

  

همیشه قهرمان بودی برایم

تو را با شعر و نثرم می ستودم

ولی رزم شبانه گفت با من

چقدر از غربت تو دور بودم

 

 

خداوندا در این رزم همیشه

دلم را با خودت محکم نگه دار

به یادم آر هر لحظه به هر رزم

شهادت کار بازی نیست هشدار


نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت 12:50 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

قرآن کریم: : و لَولا دَفعُ اللَّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعضٍ لََهُدِّمَت صَوامِعُ و بِيَعٌ و صَلَواتٌ و مَساجِدُ يُذكَرُ فيهَا اسمُ اللَّهِ كَثيراً اگر خدا بعضي از مردم را با بعض ديگر دفع نمي كرد ، صومعه‏ها و كليساها و كنيسه‏ها و مساجدي كه نام خدا در آنها بسيار برده مي‏شود ، سخت ويران مي‏شد حجّ ، آيه ۴۰ . پيامبرصلي الله عليه وآله : إنَّ اللَّهَ يُبغِضُ رجُلاً يُدخَلُ عَلَيهِ في بَيتِهِ و لايُقاتِلُ خداوند دشمن مي‏دارد مردي را كه در خانه‏اش بر او حمله كنند و او نجنگد عيون أخبارالرّضاعليه السلام ، ج ۲ ، ص ۲۸ . پيامبرصلي الله عليه وآله : مَن قُتِلَ دُونَ مالِهِ فَهُوَ شَهيدٌ هر كه در راه [حفظ] مالش كشته شود ، شهيد است دعائم الاسلام ، ج ۱ ، ص ۳۹۸ . امام علي‏عليه السلام : إنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخاصَّةِ أوليائِهِ جهاد دري از درهاي بهشت است كه خداوند آن را بر روي اولياي خاص خود گشوده است نهج البلاغه ، خطبه ۲۷ . امام علي‏عليه السلام : در وصيت به حسنين‏عليهما السلام فرمود : وَاللَّهَ اللَّهَ فِي الجِهادِ بِأموالِكُم و أنفُسِكُم و ألسِنَتِكُم في سَبيلِ اللَّهِ خدا را خدا را در باره جهاد با مال و جان و زبان‏تان در راه خدا نهج البلاغه ، نامه ۴۷ . معصوم ‏عليه السلام : لِيُقاتِل كُلُّ امرِي‏ءٍ عَن نَفسِهِ و مالِهِ و أهلِهِ هر مردي بايد براي [حفظ] خود و مال و خانواده‏اش بجنگد تفسير القمي ، ج ۱ ، ص ۲۵۸ .
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 20:12 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

 
عراق از همان ابتدای پیروزی انقلاب،‌ سازماندهی و آموزش كلیه اقدامهای مقدماتی را برای شروع یك تهاجم، آغاز و تمهیدات لازم برای ورود به خاك ایران و اشغال قسمتهایی از آن را مهیا كرده بود. عراق نزدیك به دوسال، مشغول كار روی عشایر عرب خوزستان بود كه با ورودش به خاك كشورمان، بتواند به نفع خود و علیه ما آنان را وارد صحنه كرده و امتیاز سیاسی كسب كند. همزمان با انفجار لوله‌های نفت، قطارها و اماكن عمومی، ارتش عراق مشغول جاده‌سازی در مرزها، ساختن پاسگاهها و پایگاههای مورد لزوم و برپا كردن استحكامات و كار روی نیروهای مسلح برای آماده و تكمیل نجهیزات جنگی خود بود و در طرف مقابل،‌ وضعیت نیروهای خودی نیز قابل توضیح است.
درباره سازمان و توان رزمی ارتش جمهوری اسلامی ایران، می‌توان گفت كه پس از قطع وابستگیهایی كه تا عمق استخوان ارتش طاغوت نفوذ كرده بود و نیز تصفیه امرای خائن و سرسپرده آن، نوعی از هم گسیختگی در مجموعه این تشكیلات به وجود آمد. و از طرفی شرایط خاص ابتدای انقلاب سبب شده كه مرحله دگرگونی و عبور ارتش از دوران انتقال، از ارتش شاه به ارتش اسلام آن‌چنان كه باید،‌ نگرفته و كار بكندی پیش رود. بعدها با حذف بی‌صدر،‌ زمانی كه حاكمیت خط امام بر ارتش امكان‌پذیر شد،‌ دیدیم كه به چند نحو تحولات در ارتش آغاز گشت.
از طرفی دیگر، سپاه نیز به طور دائم درگیر با ضدانقلاب بود و فرصت نفس كشیدن برای برپایی یك تشكیلات سازمانی كه بتواند جلو تهاجمی نظیر حمله عراق را بگیرد، پیدا نكرده بود و همچنین برخی خطوط حاكم بر كشور (گروههای لیبرال) برخوردشان با سپاه طوری بود كه بیشتر به فكر تضعیف و مسخ هویت آن بودند.
وضع بسیج مبهم بود و با وجودی كه خود سپاه، تشكیلات اولیه بسیج را سازماندهی كرده بود، تا مدتها این كشمكش وجود داشت كه بسیج به سپاه وابسته باشد یا نه؟ در هر گوشه‌ای، نیرویی آموزش بسیج را بدون سازمان و تشكیلات مناسبی به عهده داشت. اما بعدها با تلاش فراوان سپاه و همت بعضی عناصر خط امام، بسیج زیر نظر سپاه قرار گرفت.
با این مقدمات، ارتش آماده و مجهز عراق، تهاجم خودش را به سراسر مرز ایران آغاز كرد و طبیعی بود كه


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 10:28 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

دفاع مقدس در کلام رهبری

هفته دفاع مقدس نمودار مجموعه ای از برجسته ترین افتخارات ملت ایران در دفاع از مرزهای میهن اسلامی و جانفشانی دلاورانه در پای پرچم برافراشته اسلام و قرآن است. در این مجموعه تابناک، درخشنده ترین و نفیس ترین نگین گرانبها یاد و خاطره شهیدان است. آنها جوانان و جوانمردان رشید و پاک سرشتی بودند که با آگاهی و درک والای خود موقعیت حساس کشور را تشخیص دادند و وظیفه ی بزرگ جهاد در راه خدا را مشتاقانه پذیرا شدند. هر ملتی که چنین دلاوران آگاه و شجاعی را در دامان خود پرورده باشد حق دارد به آنان ببالد و آنان را الگوی تربیت جوانان خود در همه دوران ها بداند.

دفاع مقدس و غرور ملی

هشت سال دفاع جانانه ملت در برابر تجاوز وحشیانه دشمن منشأ غرور ملی پایان ناپذیری برای مردم سلحشور ایران گردید و باعث شد که توطئه مشترک شرق و غرب برای به زانو درآوردن ملت بزرگ ایران به فرصتی برای اثبات توانمندی های اسلام و انقلاب و کشور تبدیل شود. رشادت های جوانان برومند، انقلاب و نظام را بیمه کرد و نشان داد که با داشتن پشتوانه مردمی و در پرتو حاکمیت اسلام و وحدت نیروها می توان هر دشمن خیره سری را ناکام ساخت.

دفاع مقدس و ولایت پذیری

این روزها هنگامی که یادی از دفاع مقدس می شود، دنیایی از شرف و حماسه ملتی نجیب و آزاده در اذهان تداعی می شود که عطر معنویت و صفای خاصی به ما ارزانی می دارد. ملتی که با پرورش رزمندگانی حماسه آفرین مفهوم روشن «تعبد در برابر ولایت» را به نمایش گذاشتند و با انگیزه «ادای تکلیف» در پی «مرجع و رهبر» خود سر از پا نشناخته، به جبهه های حق علیه باطل شتافتند و طلوع عشقی بی بدیل را ترسیم کردند و به پیروزی بزرگی که حفاظت از وجب به وجب سرزمین اسلامی و صیانت از مکتب و عقیده بود دست یازیدند.

پیام دفاع مقدس

هفته دفاع مقدس یادآور خون های مقدسی است که در پای شجره طوبای انقلاب اسلامی ریخته شد. فرزندان جبهه و شهادت اطاعت را عبادت می بینند. وارثان دفاع مقدس عزت جهاد را



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 8:42 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

*.*.*.*.* شهید حاج محمد ابراهیم همت*.*.*.*.*

جملاتی از شهید حاج محمد ابراهیم همت  :

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه

 باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم 

 سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگزریم و برای اینکه از همه چیز مون بگزریم

 باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیز مون با خدا باشه .

انقدر پاک باشیم که خدا کلا از ما راضی باشه .

قدم برمی داریم برای رضای خدا

 قلم بر می داریم روی کاغذ برای رضای خدا

حرف می زنیم برای رضای خدا

شعار می دیم برای رضای خدا

می جنگیم برای رضای خدا

همه چیز همه چیز همه چیز  خاص خدا باشه

چه بکشیم چه کشته بشیم که اگر چنین بشیم پیروزیم

 و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره.


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 16:17 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

زندگی نامه شهيد محمد علی جهان آرا
تولد و كودكی به سال 1333 در خانواده‌ای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (بویژه پدرش) به اسلام عزیز باعث گردید كه از همان كودكی عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دواند. از همین ایام وی تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگیری قرآن مجید پرداخت. فعالیتهای سیاسی – مذهبی فعالیتهای سیاسی – مذهبی شهید جهان‌آرا از شركت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدی او علیه طاغوت آغاز شد. در سال 1348 – در سن 15 سالگی – تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) همراه عده‌ای از دوستان فعال مسجدی‌اش وارد مبارزات سیاسی شد. ابتدا به برپایی جلسات تدریس و تفسیر قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنكه در


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 15:51 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

شعله‌های آتش هرلحظه شدیدتر و ارتفاع هواپیما نیز هر لحظه کمتر می‌شد تا اینکه هتل محل برگزاری اجلاس غیرمتعهدها پیش روی خلبان قرار گرفت.
مشرق: با شکست ارتش عراق در عملیات بیت‌المقدس، جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد؛ عملیات رمضان در حال شکل‌گیری و انجام بود که موضوع برگزاری کنفرانس سران غیرمتعهدها در بغداد مطرح شد تا صدام حسین رئیس این اجلاس باشد.

جمهوری اسلامی ایران سیاست بی‌اثر کردن این اجلاس را در دستور کار خود قرار داد و در اولین گام، اجلاس غیرمتعهدها را تحریم کرد.
بغداد از مدت‌ها قبل به کمک آمریکا به دژ نفوذ ناپذیرى تبدیل شده و تبلیغات بسیار وسیعى در این رابطه به راه افتاد و عنوان شد «هیچکس توانایی ناامن کردن پایتخت عراق را ندارد.»

در این زمان بود که


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 16:18 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

تحقیر صدام حسین توسط خلبانان ایرانی !+ عکس www.taknaz.ir

 

 

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

 

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد

...

و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی-  نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .

 

غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

 

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.

 

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

 

- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد ؟

 


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 9:48 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

بشکند قلمی که ننویسد بر فرزندان خمینی چه گذشت

پاهاي بسته فرزندِ خميني(ره)

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، عکسي که مي بينيد ، در ارديبهشت ماه سال 1373 ، توسط «احسان رجبي» به ثبت رسيده است. محل عکس برداري ، ارتفاع 112 ، واقع در شمال منطقه ي عملياتي «فکه» است. برادر حسين احمدي ، پيکر شهيدي که به تازگي تفحص شده است ، نظاره مي کند. پيکر اين شهيد که پس از 12 سال ، چهره نمايانده است ، ويژگي  بسيار بارز و تکان دهنده اي دارد. دست ها و پاهاي جسد با سيم تلفن بسته شده و در غربت و مظلوميت بي مانندي ، به احتمال قوي ، زنده به گور گرديده است. سيم تلفن هاي دور پاها به خوبي مشخص است. اين معامله اي است که بعثي ها با بسياري از بسيجيان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ي محاصره ي فکه کردند.
آيا به راستي کسي جز اين رزمندگان بي نام و نشان ، شايستگي اطلاق عنوان «فرزند خميني» را دارد؟ کساني تنها به عشقِ آن نايب امام عصر(عج) وحشينه ترين شکنجه ها را به جان خريدند و با گوشت و پوست و خون خود ، با امامِ عشق بيعت نمودند.

آي شما ميراث داران روح الله ! واي بر روزگارتان ! پاهاي بسته ي اين بسيجي ، هشداري است هولناک براي شما ! هيچ يادتان هست کدام ميراث  حضرت روح الله است که خودش فرمود  اگر از آن غفلت کنيد ، گرفتار دوزخ الهي شده و خواهيد سوخت؟؟


نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 9:18 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير مي‌گفت.

حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:56 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

آیا می دانید

بیش از 15 هزار از شهدای  عزیز ما

در ماه رمضان به درجه رفیع شهادت

نایل آمدند


نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 16:23 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستري. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابمتقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شبها بدهکاريم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم. به آن خانمي که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم. به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ مي‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم. به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاريم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم. به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريه‌هاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم. به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم. ما به نام هزاران هزار شهيد ، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاريم. ما به امام (ره)  ... ما به ايران، به اسلام بدهکاريم.....  

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 16:25 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

... و او خواهد آمد...

    ...  سلام بر تو. آن دم که از مشرق لایزال طالع می‏شوی ، سلام بر تو که روز تجلی را بشارت دهنده‏ای و صبح خدا را، مژده!

شعبان، به نیمه خود رسیده و اشتیاق جهان، به بی‏نهایت. لحظه‏ها در هیجانی روح‏انگیز، جریان گرفته‏اند. قرار نیست، انتظارها به سر آید؛ چرا که اینک جهان در انتظار تولد انتظاری است که معیار صبرها و عطش‏ها و ترازوی ایمان‏ها و اعتقادها خواهد ماند. به زودی، خلقت به نقطه عطف خود می‏رسد. این را نفس‏های حبس شده در سینه، گواهی می‏دهد.

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی           دل بی تو به جان آمدوقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند               دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی​کردم              گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می​رقصند        این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد       کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم      رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست         شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی          و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم           لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست      کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی        زین دایره مینا خونین جگرم می ده 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد      شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

امروز، گل‏های نرگس در اولین تلألؤ خورشید بامدادی، خبر از شکفتن آخرین غنچه باغ امامت می‏دهند؛ آن‏که مبارکی قدومش، سرآغاز مساوات و عدل و دوستی در میان خلایق است.

ای زمین! دستانت را بگشای تا بی‏نهایت را در آغوش بگیری که قرآن، منتظر نزول اوست. «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ».

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی        چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

  خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن           خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

     برای ما که خسته ایم نه؛ ولی                          برای عده ای چه خوب شد نیامدی

     تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام                  دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی


نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 23:34 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

سلام

آقای پدر سلام،

امیدوارم حال شما خوب باشد و از كارهای بد من ناراحت نباشید. (خودم می‌دانم كه مامان منصوره همیشه چُغلیم را می‌كند.) دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نكن، بابایت بر می‌گردد. ولی آخر من كه برای شما گریه نمی‌كردم، همه‌اش تقصیر این سیدمحمد است. هسته ‌های آلبالوخشكه‌اش را فوت می‌كند به من، دفتر مشقم هم كثیف شد. از همه بدتر آلبالو خشكه‌ها بود كه لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا كند بفرستندمان شورای امنیت. به هر حال انشاالله بیایید.

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام،

اگر خانم ناظم نفرین هم می‌كرد آلبالوها را پیدا نمی‌كرد. دیروز همه‌اش را با سید محمد خوردیم. حتی هسته‌هایش را...! شما نگران نباشید. مامان منصوره هم خوب است، سلام می‌رساند و می‌گوید كی مرخصی می‌گیرد بیایید، عملیات كه تمام شده، حداقل نامه بدهید. 20 تومان هم در پاكت می‌گذارم تا تمبر و پاكت بخرید، پول توجیبی‌هایم است كه جمع كرده‌ام، نگران نباشید، از كیف مامان بر نداشته‌ام...

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

امیدوارم حال شما خوب باشید، دیروز خانم معلممان گفت: علیرضا گریه نكن، باز سید محمد هسته‌ای شده؟ ولی من كاری به هسته‌های آلبالو خشكه نداشتم، من برای شما گریه می‌كردم، اگر شما می‌آمدید خانم ناظم و خانم مدیر از شما می‌ترسیدند و مرا به خاطر الكی دعوا نمی‌كردند. اصلاً مگر سعید كه پسر خانم ترابی كه ناظم است آلبالو خشكه نمی‌خورد، من دیدم كه آلبالو خشكه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هایش را هم انداخت توی جیبش تا هیچ كس نبیند. پس كی می‌آیید؟

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

حال شما كه خوب است خدا را شكر، فردا امتحان املا داریم، مامان نمی‌تواند برای من املا بگوید چون از آن قدر كه با چشمهایش خیاطی می‌كند نمی‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم می‌خواست یك املا هم شما برای من بخوانید. ماجرای آلبالوها و هسته‌هایش را هم فراموش كنید. این صدام نمی‌خواهد برود تا شما بیایید؟! بابای همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نیامده‌اید. پس كی می‌آیید؟

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

اگر نمی‌خواهید جواب نامه‌هایم را بدهید، اقلش 20 تومان پولم را پس بدهید!

پسرتان علیرضا



آقای پدر سلام؛

خانم معلممان هم دیروز با من گریه می‌كرد. او همیشه می‌گوید نگران نباش بابایت می‌آید. خیلی كیف داشت تا حالا گریه‌اش را ندیده بودم.

پسرتان علیرضا



آقای پدر سلام؛

از امروز دیگر برایم مهم نیست كه جواب نامه‌هایم را ندهید. 20 تومان را هم مال خودتان. از كیف مامان برداشتم. فقط كاشكی یادتان باشد علیرضایی هست كه پسرتان است. مامان می‌‌گوید دیگر بزرگ شده‌ای، تو هم باید بروی جنگ. ولی اگر من بیایم پیش شما مامان خیلی تنها می‌شود.

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام،

شما در جنگ تلویزیون ندارید؟ خانم معلم گفته ندارید، خیلی حیف است كه كارتون پلنگ صورتی را نمی‌بینید، مقش‌هایم را هم نوشته‌ام و تلویزیون می‌بینم. نگران نباشید.

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

خانم معلم این دفعه گریه نكرد، گفت گریه‌هایم الكی است. باید مقش‌هایم را می‌نوشتم نه اینكه پلنگ صورتی ببینم. مامان هم تلویزیون را خاموش كرده، خوش به حالتان كه تلویزیون ندارید.

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

دیگر حتما باید بیایید، تلویزیون نشان داد كه صدام را گرفته بودند تازه كلی ریش داشت اگر نیایید حتماً... اصلاً یادم نبود كه شما تلویزیون ندارید. به هر حال دیگر باید بیایید.

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

لابد مامان دارد كور می‌شود. املا كه برایم می‌خواند همین طور غلط غلوط می‌خواند، وسطش هم گریه می‌كرد. لابد برای چشمهایش، این درس شهید هم چقدر سخت است، كاش خودت برایم می‌خواندی...

پسرتان علیرضا

آقای پدر سلام؛

خیلی بدی، چرادیشب كه آمده بودی توی خواب مامان منصوره توی خواب من نیامدی؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره می‌گفت: گفته‌ای هر وقت «او» بیاید، تو هم می‌آیی. جنگ اصلی هنوز نیامده...

پسرتان علیرضا

بابا سلام؛

خانم معلم امروز هم گریه كرد. همه‌ی بچه‌ها هم گریه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشید او می‌آید. كاش او بیاید...

پسرتان علیرضا

 

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 16:18 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحله‌ی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سال‌ها به طور جدی پا در عرصه‌ی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعه‌ی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکل‌گیری شخصیت او بر جا گذاشت.
او در دانشگاه درس خواندن و یاور دانشجویان و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمی در بر پایی تظاهرات شهر تبریز در پانزدهم خرداد 1354 و 1355 داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به اداره‌ی امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. بعد از گرفتن مدرک مهندسی برای ادامه مبارزه از محیط دانشگاه خارج شد. در سال 1356 به عنوان افسر وظیفه به خدمت سربازی رفت و به تهران مأمور شد. در بحبوحه‌ی انقلاب مهدی به فرمان امام خمینی از پادگان گریخت و به ارومیه بازگشت. در این دوران مخفیانه زندگی می‌کرد و نیروهای جوان را سازماندهی و تربیت کرد.
با پیروزی انقلاب مهدی نقشی فعال در سازماندهی سپاه پاسداران داشت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او در سال 1359 ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.
مهدی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقه‌ی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتح‌المبین، در منطقه‌ی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت.
در عملیات حماسی خیبر که در جزیره ی مجنون بر پا شد برادرش به شهادت رسید. در روزهای آخر اسفندماه 1363 عملیات بدر آغاز شد. مهدی و نیروهایش ضربات مهلکی بر ارتش عراق می‌زنند. در روزهای 25 اسفند ماه مهدی و همرزمانش در مقابل عراقیها مقاومت کردند.
هر چند فرماندهان ارشد سپاه سعی کردند مهدی را به عقب بازگردانند توجهی نکرد و سرانجانم با اصابت گلوله‌ای به سرش به سختی مجروح می‌شود و هنگام بازگشت به عقب موشکی به قایق آنها اصابت می‌کند و پیکر آنها راهی دریاها می شود.

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 9:53 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

 
 فضا بسیار ناامن بود. قرار شد یک نفر روی خاکریز مقاومت کند و بقیه افراد با مجروحین به عقب برگردند. تقریباً گروه سنی بچه‌ها بین 14 تا 18 ساله بود‌ و خود من نیز حدود 20 سال داشتم و شاید از بقیه بچه‌ها، جنگ دیده‌تر بودم. آنجا برای اولین‌بار دوربین را کنار گذاشتم و...

مهرزاد ارشدی، عکاس دفاع مقدس در بيان خاطرات خود از فتح خرمشهر مي‌گويد: بعد از عملیات فتح‌المبین فرماندهان به این نتیجه رسیدند که باید برای آزادی خرمشهر عملیات بزرگتری انجام دهند. به این ترتیب عملیات بیت‌المقدس در 4 مرحله انجام و در مرحله چهارم خرمشهر آزاد شد. این چهار مرحله 22 روز طول کشید.

من از روز اول تا روز آزادی خرمشهر در این عملیات حاضر بودم. در مرحله اول بعد از عبور از رودخانه کارون به سمت جاده اهواز - خرمشهر رفتیم. جاده‌ای که اگر در مرحله اول تصاحب می‌شد، قطعاً امید بچه‌ها برای آزادی خرمشهر بیشتر می‌شد.

هرچند مرحله اول با موفقیت انجام شد اما بخش‌هایی هنوز به جاده اصلی الحاق نشده بود که موجب شد در قسمت‌هایی عقب نشینی کنیم. در مرحله دوم عملیات که جاده خرمشهر کاملاً به تصاحب رزمندگان درآمد، پشت جاده خرمشهر - اهواز جنگ سختی در جریان بود که عکس‌های ماندگار زیادی از آن نقطه دارم.

مرحله سوم واقعاً مرحله سختی بود. زیادی حجم آتش دشمن کار را مشکل‌تر می‌نمود. در یکی از خطوط جبهه شلمچه مجبور شدیم در روز با تعدادی از رزمندگان به یکی از خاکریز‌های دشمن حمله کرده و آن را تصرف کنیم. ساعتی بعد، نیروهای عراق طی پاتکی سنگین تمام خاکریز را شخم زدند که از گروه 150 نفره ما، تقریباً 90 درصد بچه‌ها مجروح و تعدادی نیز شهید شدند.

فضا بسیار ناامن بود. قرار شد یک نفر روی خاکریز مقاومت کند و بقیه افراد با مجروحین به عقب برگردند. تقریباً گروه سنی بچه‌ها بین 14 تا 18 ساله بود‌ و خود من نیز حدود 20 سال داشتم و شاید از بقیه بچه‌ها، جنگ دیده‌تر بودم. آنجا برای اولین‌بار دوربین را کنار گذاشتم و حدوداً بیش از یک ساعت در خاکریز مانده و با اسلحه‌های مختلف به سمت عراقی‌ها شلیک می‌کردم تا به خاکریز نزدیک نشوند.

لحظه‌اي كه ايراني‌ها ماه‌ها براي آن انتظار مي‌كشيدند

در مرحله چهارم، یک ساعت قبل از شروع عملیات که منجر به آزادی خرمشهر شد، از ناحیه پا مجروح شدم که دستور انتقالم را به بیمارستان اهواز دادند. در حال انتقال به اهواز در اتوبوس حامل مجروحین بودم که بلندگوی مقر امداد اعلام کرد "خونین شهر، شهر خون آزاد شد." یک سال و اندی تمام ایران برای فرا رسیدن این لحظه انتظار کشیدند. انگار تمام دنیا را به من دادند.

احساس کردم انرژی عجیبی وجودم را پر کرده است. دو نفری که بازوهایم را گرفته بودند را کنار زدم و به سمت جاده دویدم. آنها فریاد می‌زدند که شما باید اعزام شوید، اما نپذیرفتم و گفتم باید به خرمشهر بروم. مدت‌هاست که منتظر این لحظه‌ام و باید عکاسی بگیرم!

با پاهای مجروح به خرمشهر برگشتم و در جشن بزرگ رزمندگان که کنار مسجد جامع خرمشهر به پا کرده بودند شرکت کردم. جشنی که همراه بود با سجده‌های طولانی در گوشه‌ و کنار خیابان‌های خرمشهر و در مسجد جامع و یادآوری نام شهدا. دیدن پل خرمشهر بعد از آزادی یکی از زیباترین و به یادماندنی‌ترین لحظاتی بود که امروز در ذهنم مانده است. یعنی جایی که ما آخرین مقاومت‌ها را در آن 45 روز داشتیم.

وقتی به پل رسیدیم بچه‌های مهندسی در حال نصب پل شناور کنار پل قدیم خرمشهر بودند. کنار آن‌ها هم تابلوی یادگاری «شهید بهروز مرادی» با این عنوان که «به خرمشهر خوش‌ آمدید. جمعیت 36میلیون نفر» به چشم می‌خورد. این صحنه یکی از لحظات بیادماندنی برای همه رزمندگان بود که شهید بهروز مرادی در ذهن ما بوجود آورد.

نقاش عكاس و شكارچي تانك

بهروز یکی از چهره‌های نخبه خرمشهر بود. هنرمندی توانمند در رشته‌های مختلف عکاسی، فیلمبرداری، خطاطی، طراحی و در کنار اینها یک رزمنده شجاع بود. آرپی‌چی‌زنی که در خرمشهر نمونه نداشت و از شکار تانک‌های عراقی لذت می‌برد. گاهی در بین جنگ و درگیری می‌دیدیم بهروز مرادی کنار رودخانه می‌نشست وماهی می‌گرفت! گویا اصلاً جنگی در کار نیست! اینها نشان از لطافت روحی بهروز داشت.

بسیاری از عکس‌هایم به همت بنیاد حفظ آثار منتشر شده اما بسیاری از آنها هنوز باقی مانده است چون تاکنون شرایط انتشار آن مهیا نشده است. بعد از جنگ از عکاسان دفاع مقدس هیچ‌گونه حمایتی صورت نگرفت. بعد از گذشت 22 سال از جنگ، هنوز 22 کتاب فاخر درباره جنگ چاپ نشده است. ما حداقل 300 عکاس داریم که اگر این افراد عکس‌های خود را در ارتباط با جنگ چاپ کنند، 300 کتاب خواهیم داشت.

در جنگ سخت‌ترین بخش اطلاع رسانی به عهده عکاسان بود که با انتقال عکس‌هایشان به پشت جبهه، اخبار و موضوعات جنگ را به سراسر کشور و حتی دنیا انتقال می‌دادند اما بعد از جنگ گویا عکاسان دیده نشدند.

خرمشهر بايد زيباترين شهر ايران باشد

خرمشهر و آبادان خصوصاً خرمشهر پیشانی دفاع مقدس بوده و امروز باید یکی از زیباترین شهرهای ما باشد. آن روز که من و دیگران ماندیم، جنگیدیم و برخی دوربین به دست گرفتیم، تمام هدفمان این بود که این حماسه‌ها بعد از جنگ به گوش همه مردم جهان برسد تا بدانند چگونه مردمی با دستان خالی در برابر تمام استکبار از وطنشان دفاع کردند.

انتظار ما از همه مسئولین کشور این است که نظرشان را در بخش توسعه خرمشهر و آبادان عوض کنند. این 2 شهر در مقابل دشمن ایستادگی کرده و نگذاشته حتی یک سانت از این سرزمین در اسارات دشمن باقی بماند. بعد از جنگ هم مردم، با انگیزه مضاعف برگشتند و شهرهای خود را ساختند. اکنون مردم انتظار دارند که ابتدای‌ترین مسائل این شهرها از جمله آب، برق، فاضلاب، بهداشت و البته توسعه شهری حل شود.

باید خرمشهر و آبادان به عنوان زیباترین شهرهای ایران توسعه پیدا کند و محلی برای گردشگری، خصوصاً گردشگری دفاع مقدس باشد تا از سراسر کشور و حتی جهان به این 2 شهر آمده و از رشادت‌های این مردم درس بگیرند. امیدوارم مسئولان حق مردم آبادان و خرمشهر را نادیده نگیرند تا ما شاهد لبخند بر روی لبان با صفای مردم آبادان و خرمشهر باشیم.


نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 17:16 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

مدتي پس از اشغال خرمشهر، ركود محسوسي بر جبهه ها حاكم گرديد. تا اينكه در تاريخ 1359/10/15 اولين عمليات با نام "نصر" براي آزادسازي اين شهر انجام شد كه مرحله اول آن موفقيت هاي بسياري داشت، ليكن چون براي حفظ دست آوردها و ادامه عمليات تدابير سنجيده اي منظور نشده بود، مراحل بعدي آن اجرا نشد و نيروهاي عمل كننده به مواضع قبلي خود بازگشتند.
در تاريخ 1359/10/20 نيز عمليات ديگري با نام "توكل" در شمال آبادان انجام شد تا با عقب راندن نيروهاي دشمن از شرق كارون و تعقيب آنها در غرب اين رودخانه تا نوار مرزي، هم آبادان از حصر درآيد، هم خرمشهر آزاد شود. در اين عمليات نيز اگر چه نيروهاي خودي در يكي از محورها موفق شدند، اما الحاق نشدن يگان ها با يكديگر و نيز پيش بيني نكردن تدابير پدافندي، سبب عقب نشيني نيروها گرديد. سرانجام پس از تغيير و تحول در فرماندهي كل قواي مسلح - كه

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 17:7 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

گزارش عمليات

عمليات بيت‌المقدس در تاريخ 10/2/1361 حدود يک ماه بعد از عمليات فتح‌المبين با رمز (يا علي بن ابي‌طالب (ع)) شروع شد. اين عمليات در حا لي آغاز شد که قسمت وسيعي از خاک ميهن عزيزمان در اشغال دشمن بعثي بود. از جمله شهر بندري و استراتژيک خرمشهر که از همان اوايل شروع جنگ به تصرف دشمن درآمد. اشغال مناطق مهم خوزستان مي‌توانست براي هر کشوري به عنوان يک امتياز مثبت براي فشار آوردن به طرف مقابل، چه در جبهه جنگ و چه در مراکز بين‌المللي باشد.

 

اهداف عمليات

 

 

عراق با تداوم اشغال خرمشهر مي‌کوشيد آخرين و مهم‌ترين اهرم فشار خود را براي واداشتن ايران به شرکت از موضع ضعف در مذاکرات صلح، حفظ کند. متقابلاً آزادسازي اين شهر مي‌توانست نماد تحميل اراده جمهوري اسلامي ايران بر متجاوز و اثبات برتري‌اش در جنگ باشد. با توجه به اهميت اين منطقه در تعيين سرنوشت جنگ، عمليات بيت‌المقدس را سپاه پاسداران و ارتش طراحي و اجرا کردند. اين عمليات ترکيبي از



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 16:45 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

دکتر محمد المشاط آخرین سفیر صدام حسین در آمریکا پیش از قطع روابط دیپلماتیک میان دو کشور در سال 1990 و هنگام حمله عراق به کویت بود. سفیر سابق آمریکا در بغداد در مورد مشاط گفته بود: «مشاور وزیر خارجه آمریکا به مشاط در مورد عواقب حمله به کویت هشدار داده بود». با این حال مشاط این اظهارات را تکذیب کرده و می‌گوید آمریکا هیچگونه هشداری به وی نداده بود. وی جلسه کنگره آمریکا را یادآور شد که در آن جان کیلی مشاور وزیر خارجه آمریکا گفته بود ما در درگیری‌های میان کشورهای عربی دخالتی نخواهیم کرد. مشاط می‌گوید: «اولین هشدار در مورد حمله به کویت پس از حمله به من داده شد».


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:35 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

در آن روز صدام دستور داد 72 ديگ بزرگ غذا آماده كنند و در خبرها اعلام كنند كه صدام حسين براي امام حسين (ع) و به تعداد شهداي كربلا نذري خواهد داد. صدام شبانه به كنار ديگ‌هاي غذا آمد و با بيل مشغول به هم زدن برنج و خورشت قيمه عراقي شد تا نشان دهد از مريدان حضرت سيدالشهدا است. در كنار ديگ‌ها و در مقابل تلويزيون بغداد نماز گذارد و از امام حسين (ع) خواست تا او را در جنگ با كفار يزيدي صفت همراهي كند.

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

مراسم اعدام در سكوت كامل در جريان بود و هرگاه صداي همهمه اي به گوش ديكتاتور، كه سر او را با كيسه مخصوص اعدامي ها پوشيده بودند، مي رسيد با صداي تحكم آميز مي گفت به پيامش دهيد من با مردم عراق مي خواهم گفتگو كنم.
در بخش ديگري آمده است: مراسم اعدام در سكوت كامل در جريان بود و هرگاه صداي همهمه اي به گوش ديكتاتور، كه سر او را با كيسه مخصوص اعدامي ها پوشيده بودند، مي رسيد با صداي تحكم آميز مي گفت به پيامش دهيد من با مردم عراق مي خواهم گفتگو كنم.
سايت خبري «سي.ان.ان» اسنادي را از ديدار «زلماي خليل زاد»، سفير سابق آمريكا در عراق (در زمان اعدام صدام ) و »منقذ آل فرغون»، مدعي العموم دادگاه جنايي عراق را منتشر كرد.

به گزارش «تابناک»، در اين اسناد اينگونه گفته شده كه تعدادي از مقامات عراقي پيش از اجراي حكم اعدام از سوي فرماندهان پليس خصوصي آمريكايي در بغداد تهديد شده و خواهان اجراي حكم توسط آمريكا و يا حداقل فرماندهان پليس خصوصي بوده اند تا سهم بيمه او را دريافت كنند!

در بخش ديگري آمده است: مراسم اعدام در سكوت كامل در جريان بود و هرگاه صداي همهمه اي به گوش ديكتاتور، كه سر او را با كيسه مخصوص اعدامي ها پوشيده بودند، مي رسيد با صداي تحكم آميز مي گفت به پيام رئيس جمهور عراق گوش دهيد من با مردم عراق مي خواهم گفتگو كنم.

درخواست برداشتن كيسه مخصوص از روی سر، آخرين درخواست صدام حسين از مجريان حكم بود.

در آخرين لحظات «موفق الربيعي»، معاون امنيت ملي عراق از صدام پرسيده كه آيا نگراني خاصي دارد و يا از چيزي مي ترسد كه صدام پاسخ داده كه، من سال ها منتظر اين لحظات بوده ام و همواره آن را پيش بيني مي كردم زيرا دشمنان داخلي و خارجي زيادي داشته و دارم و سرانجام همان دشمنان طناب دار را بر گردن من افكندند.

حكم اعدام صدام دقيقا در همان اتاقي صورت گرفت كه صدها تن از افراد معروف ترين حزب سياسي عراق در آن اعدام شده بودند.

بر اساس این اسناد، «خليل زاد» تاكيد مي كند: مجريان حكم هيچگونه وابستگي حزبي نداشته و تنها كارمند اجراي احكام زندان مركزي بغداد بودند و براي اين افراد هيچ تفاوتي نداشت كه چه كسي را اعدام مي كنند.

و آخرين جمله صدام به نگهباني كه در حال انداختن طناب دار بود اين است : تو هم به جهنم خواهي رفت بدان، بدان!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:30 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

تاریخ ایرانی؛ شیرین افشار - شامگاه هفده سپتامبر ۱۹۸۰ (بیست‌ و ششم شهریور ۱۳۵۹)، درست پنج روز پیش از آنکه جنگ تمام عیار عراق علیه ایران آغاز شود، نمایندگان مجمع ملی عراق برای تشکیل جلسه‌ای فوق‌العاده دعوت می‌شوند. صدام حسین، رییس‌‌جمهوری عراق، خود را برای ایراد یک سخنرانی طولانی و تاریخی آماده می‌کند. او در لباسِ فرمانده کل قوا پشت تریبون می‌رود و چنان با غرور و نخوت سخن می‌گوید که گویی جمال عبدالناصر، رهبر مصر ‌است و ملی شدن کانال سوئز را اعلام می‌دارد. صدام با پوشیدنِ لباسِ رزم و برگزاری جلسه فوق‌العاده‌ مجمع ملی عراق از‌‌ همان ابتدا مشخص می‌سازد که اعلانِ جنگی در راه است، جنگی که او باوری قاطع داشت بر شکوه و قدرتش در چشم ملت‌های عرب و جهان غرب می‌افزاید و نامش را در فهرست فاتحان بزرگ تاریخ قرار می‌دهد.

صدام حسین، سخنان خود را با این عبارات شروع می‌‌کند: «برادران عزیز، اعضای مجمع ملی عراق، شما را بر اساس تصمیم شورای رهبری انقلاب به این جلسه فوق‌العاده دعوت کرده‌ایم تا شما را با مسائل بسیار مهمی درباره میهن و ملتمان آشنا کنیم. مباحث و مسائل ملی ما از وحدت اعراب، و تاریخ ملی ما از تاریخ اعراب جدا نیستند. باید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:27 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

مجید تفرشی: در فاصله بهمن ۱۳۵۷ تا مرداد ۱۳۵۸، و دوران اختفا و خروج پنهانی اش از ایران، گزارش مهمی در اسناد رسمی بریتانیایی درباره شاپور بختیار وجود ندارد. آشکار شدن بختیار پس از شش ماه اختفا و آغاز مجدد فعالیت های سیاسی او در فرانسه، به سوژه و محور جدیدی برای وزارت خارجه بریتانیا تبدیل شد.

بر اساس گزارش دوم آگوست ۱۹۸۰ (۱۱ مرداد ۱۳۵۹) فرانسیس گری‌ یه، یکی از مسئولان بخش خاورمیانه وزارت خارجه بریتانیا، بختیار در نخستین کنفرانس مطبوعاتی خود در پاریس، خود را با ژنرال شارل دوگل مقایسه کرد و گفت که او نیز همچون دوگل برای رهایی کشورش از اشغال مبارزه می‌کند.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:25 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

زيباترين ها


زيباترين شروع            بسم الله


زيباترين دين               اسلام

زيباترين خانه              کعبه

زيباترين سنگ             حجرالاسود

زيباترين لباس              احرام

زيباترين بيابان             عرفات

زيباترين چشمه             زمزم

زيباترين قرباني            حضرت اسماعيل

زيباترين خاک              تربت

زيباترين زمين              کربلا

زيباترين شهيد              امام حسين(ع)

زيباترين سخنگو           حضرت زينب

زيباترين پرچمدار          حضرت عبا س

زيباترين عمو               حضرت ابوالفضل

زيباترين غنچه              حضرت علي اصغر

زيباترين کلام              لااله الا الله

زيباترين ستون             نماز

زيباترين آواز              اذان

زيباترين با نک            تکبير

زيباترين سوره             حمد

زيباترين  سلسله           انبيا

زيباترين پارسا             حضرت علي

زيباترين استاد             امام صادق

زيباترين زنداني           امام موسي ابن جعفر

زيباترين انسا ن            پيامبر

زيباترين صابر            ايوب

زيباترين مهاجر            هاجر

زيباترين عمل              عباد ت

زيباترين سرانجام          شهادت

زيباترين نيکي              نيکي به پدر و مادر

زيباترين دوست             کتاب 

 زيباترين جنگ             جنک با نفس

زيباترين شب               شب قدر

زيباترين سرمايه            زما ن

زيباترين کلمه                محبت

زيباترين ابزار                قلم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:11 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

بخشي از زندگي نامه شهيد آويني

گروه جهاد اولين گروهي بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضاي گروه در همان روزهاي او جنگ در قصر شيرين اسير شدند و نفر سوم، در حالي که تير به شانه اش خورده بود، از حلقه ي محاصره گريخت. گروه بار ديگر تشکل يافت و در روزهاي محاصره ي خرمشهر براي تهيه ي فيلم وارد اين شهر شد



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:10 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |


شهيده مريم فرهانيان از نگاه خانواده و دوستان

بسيار تقيد داشت كه پدر و مادرش از او راضي باشند همچنين خيلي به خواندن نماز اول وقت تقيد داشت. بسيار اهل مطالعه بود، كم مي‌خوابيد و بيشتر به خودسازي مي‌پرداخت. مريم استثنايي نبود اما خيلي خودساخته بود، نفرت از غيبت، محبت خالصانه‌اش به ديگران، هيچ چيز را براي خود نخواستن از شاخصه‌هاي اخلاقي او بود. شهيده مريم فرهانيان همواره مي‌گفت برخي سكوت‌ها و حرف‌هاي نابه‌جا، گناهان كوچكي هستند كه تكرار مي‌كنيم و برايمان عادت مي‌شود، گناهان بزرگ را اگر انسان خيلي آلوده نشده باشد متوجه مي‌شود، اين گناهان كوچك هستند كه متوجه نمي‌شويم.
شهيده مريم فرهانيان در بسياري از عمليات دوران دفاع مقدس از جمله شكست حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر حضوري فعال و چشمگير داشت.
زهرا سامري همرزم شهيده مريم فرهانيان:



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:7 توسط سجاد جماعتی امیرالمومنین| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin